تبليغاتX
عزیز تنهایی من
يکي بود يکي نبود
 
 
 
 
يکي بود يکي نبود.

زمانيکه خدا کار ساختن دنيا را به پايان رساند خواست تکه اي از وجود خدائي خود را،جرقه اي از هستي خود را برجا بگذارد

نويدي به انسان از آنچه او مي تواند با تلاش به آن تبديل شود.
اودنبال جائي بود تا آن هديه با ارزش را درآن مخفي کند

چون او توضيح داد که چيزي که انسان بتواند به آساني آن را پيدا کند هرگز براي آن ارزش قائل نخواهد شد.
يکي از مشاورينش گفت:پس شما بايد آن را روي بلندترين قله کوه در روي زمين پنهان کنيد
خدا سرش را تکان داد:نه براي انسان که يک موجود ماجراجوست و او خيلي زود ياد خواهد گرفت از بلندترين قله ها بالا رود.

پس اي خداي بزرگ آنرا در اعماق زمين پنهان کن.
خدا گفت:فکر نمي کنم،انسان يکروز کشف خواهد کرد که مي تواند تا عميق ترين قسمت هاي زمين را حفر کند
خدايا پس در وسط اقيانوس ها
خدا سرش را تکان داد:مي دانيد من به انسان مغز دادم و يک روز او ياد خواهد گرفت و به سمت اقيانوس هاي بزرگ براند.
مشاورينش فرياد زدند:خدايا پس کجا؟
خدا لبخندي زد و گفت:من آنرا در جايي پنهان خواهم کرد که هر مرد و زني که به اندازه کافي و به طور خالصانه و عميق نگاه کند
قادر خواهد بود آنرا پيدا کند
من آنرا در قلبهايشان پنهان خواهم کرد.
 
 
 
 
 
افسوس آن زماني که بايد دوست بداريم
   کوتاهي ميکنيم.
             آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم.
            و بعد براي آنچه از دست رفته اه ميکشيم.  ( نمي خوام هيچ وقت اينجوري بشه )
 
 
 
تقدیم به تو توسط مریم در دوشنبه 13 آذر1385 ساعت 23:23 | لینک ثابت |