تبليغاتX
عزیز تنهایی من
تو
 

 

اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،
مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،
اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگويم :
اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده ،

اين روزها ، آرزو مي كنم :
اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم ،
اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،
و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .

غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،

بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،
چه سكوت غمباري !
پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،
خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .

آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،
ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،
ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...

و من دوباره به خود مي آيم :
تو ديگر نيستي،
و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،
امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،
و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .

و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،
و آرزو مي كنم :
اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوي ...

 

 

 

امروز سكوتي سنگين ، دلم را فرا گرفته
و من از اين سكوت ، در هراسم ،
حس مي كنم حتي جرات شكستن اين سكوت را ندارم .

تمام طول روز ، كنار پنجره ي اتاقم مي نشينم ، بي هيچ كلامي ،
و هيچ نمي يابم تا مرهمي بر اندوه دلم باشد ،
حتي قطره اشكي نيز ندارم تا آرامم كند .

امروز من وامانده ام ،
احساس مي كنم اين اتاق با ديوارهاي بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،
گويي ديگر هيچ قدرتي ندارم ، درماندگي و خستگي امانم را بريده ،
و مرا تسليم اين پنجره ي بسته كرده است .

وقتي كه من تنها ، بي تو ، كنار ديوار اتاقم مي ايستم ،
آيا تو مي داني دل من به ياد كدامين روزهاست ؟
آيا تو مي فهمي كه روزهاي آبي ام ، رنگ ديگري به خود گرفته اند ؟
و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري مي شود ؟

حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،
و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .

مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،
مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ،
آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكند ،
آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،
و آرزو مي كنم تمام شقايق ها پژمرده شوند .

غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،
ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،
اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .

نمي دانم ، نمي دانم چه بگويم و چگونه بگويم ،
آيا من همچنان دلتنگ مي مانم ؟
آيا باز هم پنجره ي دلم رو به ديوار باز خواهد شد ؟
و آيا روزي غربت و تنهايي ام پايان خواهد يافت ؟

و باز هم نمي دانم ، نمي دانم ....
ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،
ديگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خيره مانده ،
و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .

ناگاه از هجوم اينهمه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،
و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...

اما نه ،
چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،
آري ، باز آ ،
باز آ تا درد تنهايي ام را در تو فرياد کنم ،
باز آ وبا باز آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي كن ...

 

امروز ، مي خواهم براي تو بنويسم :
دوست ،
اي رود جاري در قلبم ،اي بركه ي محبت ،
اي پناهگاه خستگي هايم ، اي سايبان حسرت هاي دلم ،
و اي گرما بخش جسم و روحم ،
مي دانم كه امروز ، دلت از من گرفته است ،
مي دانم كه مي خواهي براي هميشه ، چشمهايت را به رويم ببندي .
خاطراتم را با خود مرور مي كنم ،
نمي دانم چه بگويم ،
كاش ندانسته ، سوار بر قايق دوستي ،اينگونه به جلو نمي راندم ،
و كاش روزي نرسد كه از هم جدا شويم .
آه ، اين روزها من چقدر از خود فاصله گرفته ام !
اما ، امروز دلم هواي تو را كرده است ،
دلم مي خواهد ، چون گذشته ، همراه با تو ،
همه ي غمهاي دلم را به دريا سپارم .
دلم مي خواهد باران ببارد ، تا تمام كينه هايمان شسته شوند ،
و سرزمين خشك دلهايمان ،در اين آب سيراب شوند .
دلم مي خواهد دانه هاي باران با من همدردي كنند .
دلم مي خواهد ...
آري ، امروز ديگر نمي توانم آرام بگيرم ،
چرا كه تو ،راهي سبز را نشانم داده بودي ،
غمهايم را به شادي مبدل ساخته بودي ،
و مرهم دردهايم بوده اي ،
پس اي دوست ،
مرا در امواج خروشان درياي زندگي ،
تنها و بي كس ، رها مكن ،
مرا به خاطر همه ي نا مهرباني هايم ببخش ،
و قلبم را ، هرگز از قلب پاك و درياييت ،
جدا مكن ، هرگز ...

 

 

امشب ، هواي دلم ، بار ديگر بهاري گشته ،
نفس هايم سبز شده ،
گامهايم سرعت مي گيرند ،
و بر سرزمين پهناور عشق قدم مي نهند .

در درياي خروشان دل ، ديگر بار ،
امواج عشق به ساحل مي نشينند .
و ضربان خاطراتم شدت گرفته ،
دل تو را نشانه مي روند .

امشب ، در تلالو نگاهت ، عشق ،
چون كبوتري ،بر بام قلبم پرواز مي كند .

امشب ، دلم مي خواهد ، سلامت را پاسخ نگويم ،
تا شايد ، بارها و بارها ،سلامم گويي ،
و نامم را صدا زني ،
تا من در طنين صداي دلنشينت ، غرق شوم .

امشب ، دلم مي خواهد ،
در وسعت بي پايان قلبم ،
با تو ، تا انتهاي افق عشق بروم .

امشب ، احساس مي كنم :
قلبم ، به سرخي قلب همه ي عاشقان روي زمين است،
و به رنگ گلبرگهاي زيباي شقايق ،

ناگاه ، اين شعر سهراب در ذهنم جاري مي شود :
"
تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد

 

 

امشب ، باز هم تنها نشسته ام ،
و از پنجره ي اتاقم ،به افقهاي دوردست خيره شده ام .
خاطرات گذشته ام ، آرام آرام ، از كنارم مي گذرند ،
كوچه هاي كودكي را به ياد مي آورم :
بوي خاك باران خورده ،شميم عطر آگين گلهاي سرخ ،
خنده هاي پر عاطفه و فريادهاي پر هياهوي آن روز ها ،
همه و همه ، عشق را در دلم ،زنده مي كنند ،

ناگاه ، دلم مي گيرد ،
احساس مي كنم كسي مي خواهد خاطرات گذشته ام را پاك كند ،
كسي مي خواهد فرداهايم را با خود ببرد ،
و احساس مي كنم كسي مي خواهد پنجره ي اتاقم را ببندد ،

، در اين لحظه ، دلم مي خواهد براي خودم گريه كنم
اما نمي توانم ، ديگر چشمهايم نيز خشكيده اند ،
بغض دلم هر لحظه ، سنگين تر مي شود ،

مي دانم ، اين كلمات و جملات ،خسته كننده و تكراري اند ،
اما ، از روزگار خسته ام ، از تنهايي خسته ام ،
باد هاي مغرور ، ساقه ام را شكسته اند ،
طوفان ، آرزوهايم را ،به يغما برده است ،

دلم مي خواهد ، براي لحظه اي غم و اندوه به دلم راه نيابد ،
اما نمي توانم ،
مي دانم كه تنها با اشك است كه سبك مي شوم ،

پس ، اي اشك !
اي كه هميشه مرا در بيان احساسم ياري مي كني ،
اي كه باعث رهايي ام از غم و اندوه مي شوي ،
اي كه هر زمان ، احساس دلتنگي بر روحم چيره مي شود ، به ياريم مي شتابي ،
و اي كه هر زمان آسمان دلم تار مي شود ، ابر هاي تيره را از آن مي زدايي ،

اكنون نيز از چشم دل شكسته ام جاري شو ،
و پنجره هاي غبار گرفته ي دلم را ، شستشو ده ...

 

امشب، باز هم  دلم مي خواهد بنويسم ،اما چه ،نمي دانم ،
باز هم تنها هستم و دلم گرفته است ،

امشب تنها نقطه ي بي انتهايم ، تخيلات و رويا هايم است .
امشب دلم مي خواهد به رويا سفر کنم ،
دلم مي خواهد از حصار سنگي باغ بگذرم ،
و به سراپرده ي احساس برسم،
دلم مي خواهد از اوج زمان ،
و از گذر لحظه ها عبور کنم ، واشکهايم را معنا کنم ،
دلم مي خواهد همراه چشمه ها بجوشم ،
و احساسات پاکم را بيرون بريزم ،

امشب دلم مي خواهد زندگي را زيبا ببينم.

دلم مي خواهد به او بگويم :
که عشق را ، در چشمانت معنا کرده ام ،
که آسمان قلبم ،هر شب با يادت ستاره باران مي شود ،
و خورشيد زندگي ام ، هر صبح به يادت طلوع مي کند ،
امشب دوباره آرام و قرار ندارم
احساس مي کنم سرنوشت مرا به سرزمين فراموشي سپرده ،
دلم مي خواهد صدايت بزنم ، با صدايي بلند ،

و تو را فرياد کنم ،
امشب ، دلم مي خواهد با کسي حرف بزنم ...
ناگاه ، دستي روي شانه ام احساس مي کنم ،
مي خواهم سرم را بر گردانم ، اما نمي توانم ،

صدايي در عمق جانم مي پيچد :
من اينجا هستم ، همين نزديکي ها،
صدايم بزن ، بگو ،
حرفهاي دلت را مي شنوم .

ناگاه احساس مي کنم ،
به عميق ترين لحظات عمرم ،  نزديک مي شوم ،
بغض در گلويم همچون  پرنده اي ،
به يکباره ، پر مي کشد ،
قلبم چون کوهي آتشفشان کرده ،
و قطرات مذاب ، از چشمهايم فرو مي ريزد ،
و من ،
باز هم ، تنهايي را به آغوش مي کشم ....

 

 

امشب ،
دستهايم به جستجوي آسمانها برخاسته ، و چشمهايم نيز،
خيره به جاده ي غبار آلود آسمان ، به دنبال چيزي ست.

ناگاه از دوردستها صدايي مي شنوم ،
صدا ،نگاهم را به سمت خود مي كشاند ،
و من نمي دانم كه آن صدا از كجاست .

حيران مي شوم ، ناگاه بر مي خيزم و مي ايستم ،
بي هراس از مرگم ،بي هراس از نبودنم.

احساس مي كنم در اين سالها ، كسي در كنارم ، نه مثل من ، اما با من ،
ايستاده است ، و برايم مي گويد :
از انديشه اش ، از محبتش و از دوست داشتنش ،
كسي كه عاطفه ام را مي خواند .

آري ، من همان آشناي ديروز وفراموش شده ي امروز توام.

مي دانم ، گاهي ،بي من شايد دلت هواي سادگي و سپيده مي كند،
گاهي ، بي من ستاره ها برايت اشك مي ريزند،

مي دانم ، گاهي بي من آهنگ باد برايت يكنواخت شده ،
و گاهي ،بي من ابر هاي سياه ، تماشاگر تنهاييت هستند ،

مي دانم ، به ياد آخرين ديدارمان هستي ،
وقتي آخرين حضورم را در آغوش فشردي ، و تلخ گريستي ،
و آن وقت بود كه فهميدي دستهايم ،
حتي ياراي آن را ندارد تا خيسي گونه هايت را پاك كند ،

آري ، تو در روزهاي خستگي و بي رنگيت ،
و در روزگار فراموشي وفرسودگي ات،
مرا به ياد مي آوري !

و من از پشت شقايق هاي وحشي گورستان ،نگاه مي كنم :
كسي در گوشه ي مزارم ايستاده ، و برايم شعري مي خواند .

گونه هايش خيس خاطره هاي من است ،
و من اشكهايش را ، به پهناي بي كسي اش مي ستايم .

اي عزيز ، من خاك مي شوم ،
ولي فردي ديگر با روح يگانه اي هست ،
همان كسي كه مي تواند ،
خاطرات گذشته ي با من بودنت را پاك كند ،
همان كسي كه ،
مي تواند عشق را دوباره برايت زنده كند ،
تا مرا به فراموشي سپاري،
براي او يار باش ...

 

 

امروز ، دوباره از شميم عطر آگينت ، سر شار شدم .
احساس تازه اي درونم جوانه زده ،

احساسي حزن انگيز و دلنشين ، اما دوست داشتني ،
انگار به نوعي و در حالي ، تو را تجربه كرده ام ،

امروز دوست دارم در برابر نسيم باشم ،
و تو، تمام مهرباني ، پاكي و صميميت خود را ،
همراه بوي نسيم ،به من بگويي
.

امروز ،

دوست دارم دلت به اندازه ي وسعت خورشيد باشد ،
دوست دارم ژرفاي نگاهت بيشتر از عمق اقيانوس ها باشد ،

امروز ،

تقدیم به تو توسط مریم در شنبه 28 مرداد1385 ساعت 16:30 | لینک ثابت |