
هيچ وقت قمار نكردم جز يك بار آن روز كه روي چمنها هر كدام گل سرخي در دست داشتيم گلها را به هم داديم و باز هر كدام گل سرخي در دست داشتيم گل من را بوييدي و بازي را شروع كردي گفتي :من مال تو ام و تو ؟ گفتم :من هم مال تو ام ! بازي تمام شده بود و نتيجه ها معلوم من خودم را به تو باختم تا تو را بردم و تو خود را باختي براي من ديگر هرگز قمار نميكنم من ديگر مني ندارم كه ببازم من ديگر مال تو ام گل سرخي دارم كه در باغچه ي قلبم براي هميشه كاشته ام ....
تمام نفرتم را تويصدايم جمع ميكنم و به سمت تو ميگيرم، چقدر از اين سكوت تو متنفرم
ديگر هيچ كششي هيچ جاذبه اي احساس نمي كم.... باور كن حتي واژه بودن هم عذاب آور شده من نبودن را ترجيح مي دهم ... من در همين لحظه و در همين ثانيه و در يمال صحت و سلامت اقرار ميكينم... اقرار مي كنم در برابر درگاه تو ؛ حتي حاضرم در مقابل تمام بندگانت فرياد بر آورم : باور كن ….باور كن كه در هستي من اشتباهي رخ داده ... و من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را دري نيرده ام؟؟؟ در آغاز هر چه بود سكوت بود و سياهي و من در ميان تاريكي راه خودرا پيش مي رفتم
بي هيچ احساسي خوب يا بد و هم اكنون باز در همان آغازم.. در ميان سياهي و به ناچار در سكوتم باز در برابر جبر روزگار چه مي توان گفت آخر.. يه من نمي خواستم موجود باشم اما موجود شدم چون ديگران چنين خواستند من از اين بودن بيزارم.. آري من زاده شدم تا تباه گردم من از اين جبر بيزارم.. چه كسي مي تواند مرا مجبور به وجود كند اگركه من نخواهم و من نخواستم .. نخواستم ديگر در چنگال روزگار قهار اسير بودن را .. من مرگ را با آغوشي باز در آغوش كشيدم
ديگر رها و ديگر آزادي چه كسي گفت كه مرا برگردانند ..؟ نفسش بريده باد.. عمري است يه در آرزوي مرگ روز تولدم مرداد هارا مي شمارم .. ديگر از شنيدن جمله «دوستت دارم» هم بيزارم .. اه .. كه چه وهم انگيز است اين عشق ديگر از عشق هم بيزارم.. كه بود كه گفت كه عشق در ميان آههاي هوس آلودم تجلي مي يابد باز .. قلبش پاره پاره باد .. من عشق را در ميان دو هجاي نامش يافتم
اما افسوس يه بهار عمرم خزان زندگيم گشت .. به يادش يه مي افتم گريه ام مي گيرد .. تولدم را مي گويم كاش هيچگاه فرا نمي رسيد. با ايراه از آن ياد مي كنم هميشه... كاش هيچگاه كسي اين روز را به ياد نياورد. من اين وجود را نخواسته بودم يه حال تريش ملالي باشد برايم اين موجود بي وجود به چه يار مي آيد آخر.. بارها تلاش كردم تا اين وجود ناخواسته را در هم شينم اما گويي رشته حياتم به نازيي اعتبار عشق نبود.. از اين تقدير كه مي گويند بيزارم يه من خود مي خواستم انتخابگر باشم
پس دوباره رشته سرنوشتم را به دست شوم جبر زمانه مي سپارم تا باز ، كند هر آنچه خواهد.. هنوز آزاد و رها هستم.. حتي آنروز هم زنگ هيچ تلفني مرا به سوي خويش نخواند.. آري..حقيقت اينست كه من مرگ را دوست دارم
از علیرضا
...