

اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،
مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،
اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگويم :
اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده ،
اين روزها ، آرزو مي كنم :
اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم ،
اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،
و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .
غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،
بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،
چه سكوت غمباري !
پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،
خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .
آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،
ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،
ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...
و من دوباره به خود مي آيم :
تو ديگر نيستي،
و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،
امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،
و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .
و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،
و آرزو مي كنم :
اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوي ...
امروز سكوتي سنگين ، دلم را فرا گرفته
و من از اين سكوت ، در هراسم ،
حس مي كنم حتي جرات شكستن اين سكوت را ندارم .
تمام طول روز ، كنار پنجره ي اتاقم مي نشينم ، بي هيچ كلامي ،
و هيچ نمي يابم تا مرهمي بر اندوه دلم باشد ،
حتي قطره اشكي نيز ندارم تا آرامم كند .
امروز من وامانده ام ،
احساس مي كنم اين اتاق با ديوارهاي بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،
گويي ديگر هيچ قدرتي ندارم ، درماندگي و خستگي امانم را بريده ،
و مرا تسليم اين پنجره ي بسته كرده است .
وقتي كه من تنها ، بي تو ، كنار ديوار اتاقم مي ايستم ،
آيا تو مي داني دل من به ياد كدامين روزهاست ؟
آيا تو مي فهمي كه روزهاي آبي ام ، رنگ ديگري به خود گرفته اند ؟
و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري مي شود ؟
حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،
و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .
مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،
مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ،
آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكند ،
آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،
و آرزو مي كنم تمام شقايق ها پژمرده شوند .
غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،
ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،
اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .
نمي دانم ، نمي دانم چه بگويم و چگونه بگويم ،
آيا من همچنان دلتنگ مي مانم ؟
آيا باز هم پنجره ي دلم رو به ديوار باز خواهد شد ؟
و آيا روزي غربت و تنهايي ام پايان خواهد يافت ؟
و باز هم نمي دانم ، نمي دانم ....
ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،
ديگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خيره مانده ،
و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .
ناگاه از هجوم اينهمه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،
و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...
اما نه ،
چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،
آري ، باز آ ،
باز آ تا درد تنهايي ام را در تو فرياد کنم ،
باز آ وبا باز آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي كن ...
امروز ، مي خواهم براي تو بنويسم :
دوست ،
اي رود جاري در قلبم ،اي بركه ي محبت ،
اي پناهگاه خستگي هايم ، اي سايبان حسرت هاي دلم ،
و اي گرما بخش جسم و روحم ،
مي دانم كه امروز ، دلت از من گرفته است ،
مي دانم كه مي خواهي براي هميشه ، چشمهايت را به رويم ببندي .
خاطراتم را با خود مرور مي كنم ،
نمي دانم چه بگويم ،
كاش ندانسته ، سوار بر قايق دوستي ،اينگونه به جلو نمي راندم ،
و كاش روزي نرسد كه از هم جدا شويم .
آه ، اين روزها من چقدر از خود فاصله گرفته ام !
اما ، امروز دلم هواي تو را كرده است ،
دلم مي خواهد ، چون گذشته ، همراه با تو ،
همه ي غمهاي دلم را به دريا سپارم .
دلم مي خواهد باران ببارد ، تا تمام كينه هايمان شسته شوند ،
و سرزمين خشك دلهايمان ،در اين آب سيراب شوند .
دلم مي خواهد دانه هاي باران با من همدردي كنند .
دلم مي خواهد ...
آري ، امروز ديگر نمي توانم آرام بگيرم ،
چرا كه تو ،راهي سبز را نشانم داده بودي ،
غمهايم را به شادي مبدل ساخته بودي ،
و مرهم دردهايم بوده اي ،
پس اي دوست ،
مرا در امواج خروشان درياي زندگي ،
تنها و بي كس ، رها مكن ،
مرا به خاطر همه ي نا مهرباني هايم ببخش ،
و قلبم را ، هرگز از قلب پاك و درياييت ،
جدا مكن ، هرگز ...
امشب ، هواي دلم ، بار ديگر بهاري گشته ،
نفس هايم سبز شده ،
گامهايم سرعت مي گيرند ،
و بر سرزمين پهناور عشق قدم مي نهند .
در درياي خروشان دل ، ديگر بار ،
امواج عشق به ساحل مي نشينند .
و ضربان خاطراتم شدت گرفته ،
دل تو را نشانه مي روند .
امشب ، در تلالو نگاهت ، عشق ،
چون كبوتري ،بر بام قلبم پرواز مي كند .
امشب ، دلم مي خواهد ، سلامت را پاسخ نگويم ،
تا شايد ، بارها و بارها ،سلامم گويي ،
و نامم را صدا زني ،
تا من در طنين صداي دلنشينت ، غرق شوم .
امشب ، دلم مي خواهد ،
در وسعت بي پايان قلبم ،
با تو ، تا انتهاي افق عشق بروم .
امشب ، احساس مي كنم :
قلبم ، به سرخي قلب همه ي عاشقان روي زمين است،
و به رنگ گلبرگهاي زيباي شقايق ،
ناگاه ، اين شعر سهراب در ذهنم جاري مي شود :
" تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد
امشب ، باز هم تنها نشسته ام ،
و از پنجره ي اتاقم ،به افقهاي دوردست خيره شده ام .
خاطرات گذشته ام ، آرام آرام ، از كنارم مي گذرند ،
كوچه هاي كودكي را به ياد مي آورم :
بوي خاك باران خورده ،شميم عطر آگين گلهاي سرخ ،
خنده هاي پر عاطفه و فريادهاي پر هياهوي آن روز ها ،
همه و همه ، عشق را در دلم ،زنده مي كنند ،
ناگاه ، دلم مي گيرد ،
احساس مي كنم كسي مي خواهد خاطرات گذشته ام را پاك كند ،
كسي مي خواهد فرداهايم را با خود ببرد ،
و احساس مي كنم كسي مي خواهد پنجره ي اتاقم را ببندد ،
، در اين لحظه ، دلم مي خواهد براي خودم گريه كنم
اما نمي توانم ، ديگر چشمهايم نيز خشكيده اند ،
بغض دلم هر لحظه ، سنگين تر مي شود ،
مي دانم ، اين كلمات و جملات ،خسته كننده و تكراري اند ،
اما ، از روزگار خسته ام ، از تنهايي خسته ام ،
باد هاي مغرور ، ساقه ام را شكسته اند ،
طوفان ، آرزوهايم را ،به يغما برده است ،
دلم مي خواهد ، براي لحظه اي غم و اندوه به دلم راه نيابد ،
اما نمي توانم ،
مي دانم كه تنها با اشك است كه سبك مي شوم ،
پس ، اي اشك !
اي كه هميشه مرا در بيان احساسم ياري مي كني ،
اي كه باعث رهايي ام از غم و اندوه مي شوي ،
اي كه هر زمان ، احساس دلتنگي بر روحم چيره مي شود ، به ياريم مي شتابي ،
و اي كه هر زمان آسمان دلم تار مي شود ، ابر هاي تيره را از آن مي زدايي ،
اكنون نيز از چشم دل شكسته ام جاري شو ،
و پنجره هاي غبار گرفته ي دلم را ، شستشو ده ...
امشب، باز هم دلم مي خواهد بنويسم ،اما چه ،نمي دانم ،
باز هم تنها هستم و دلم گرفته است ،
امشب تنها نقطه ي بي انتهايم ، تخيلات و رويا هايم است .
امشب دلم مي خواهد به رويا سفر کنم ،
دلم مي خواهد از حصار سنگي باغ بگذرم ،
و به سراپرده ي احساس برسم،
دلم مي خواهد از اوج زمان ،
و از گذر لحظه ها عبور کنم ، واشکهايم را معنا کنم ،
دلم مي خواهد همراه چشمه ها بجوشم ،
و احساسات پاکم را بيرون بريزم ،
امشب دلم مي خواهد زندگي را زيبا ببينم.
دلم مي خواهد به او بگويم :
که عشق را ، در چشمانت معنا کرده ام ،
که آسمان قلبم ،هر شب با يادت ستاره باران مي شود ،
و خورشيد زندگي ام ، هر صبح به يادت طلوع مي کند ،
امشب دوباره آرام و قرار ندارم
احساس مي کنم سرنوشت مرا به سرزمين فراموشي سپرده ،
دلم مي خواهد صدايت بزنم ، با صدايي بلند ،
و تو را فرياد کنم ،
امشب ، دلم مي خواهد با کسي حرف بزنم ...
ناگاه ، دستي روي شانه ام احساس مي کنم ،
مي خواهم سرم را بر گردانم ، اما نمي توانم ،
صدايي در عمق جانم مي پيچد :
من اينجا هستم ، همين نزديکي ها،
صدايم بزن ، بگو ،
حرفهاي دلت را مي شنوم .
ناگاه احساس مي کنم ،
به عميق ترين لحظات عمرم ، نزديک مي شوم ،
بغض در گلويم همچون پرنده اي ،
به يکباره ، پر مي کشد ،
قلبم چون کوهي آتشفشان کرده ،
و قطرات مذاب ، از چشمهايم فرو مي ريزد ،
و من ،
باز هم ، تنهايي را به آغوش مي کشم ....
![]()
امشب ،
دستهايم به جستجوي آسمانها برخاسته ، و چشمهايم نيز،
خيره به جاده ي غبار آلود آسمان ، به دنبال چيزي ست.
ناگاه از دوردستها صدايي مي شنوم ،
صدا ،نگاهم را به سمت خود مي كشاند ،
و من نمي دانم كه آن صدا از كجاست .
حيران مي شوم ، ناگاه بر مي خيزم و مي ايستم ،
بي هراس از مرگم ،بي هراس از نبودنم.
احساس مي كنم در اين سالها ، كسي در كنارم ، نه مثل من ، اما با من ،
ايستاده است ، و برايم مي گويد :
از انديشه اش ، از محبتش و از دوست داشتنش ،
كسي كه عاطفه ام را مي خواند .
آري ، من همان آشناي ديروز وفراموش شده ي امروز توام.
مي دانم ، گاهي ،بي من شايد دلت هواي سادگي و سپيده مي كند،
گاهي ، بي من ستاره ها برايت اشك مي ريزند،
مي دانم ، گاهي بي من آهنگ باد برايت يكنواخت شده ،
و گاهي ،بي من ابر هاي سياه ، تماشاگر تنهاييت هستند ،
مي دانم ، به ياد آخرين ديدارمان هستي ،
وقتي آخرين حضورم را در آغوش فشردي ، و تلخ گريستي ،
و آن وقت بود كه فهميدي دستهايم ،
حتي ياراي آن را ندارد تا خيسي گونه هايت را پاك كند ،
آري ، تو در روزهاي خستگي و بي رنگيت ،
و در روزگار فراموشي وفرسودگي ات،
مرا به ياد مي آوري !
و من از پشت شقايق هاي وحشي گورستان ،نگاه مي كنم :
كسي در گوشه ي مزارم ايستاده ، و برايم شعري مي خواند .
گونه هايش خيس خاطره هاي من است ،
و من اشكهايش را ، به پهناي بي كسي اش مي ستايم .
اي عزيز ، من خاك مي شوم ،
ولي فردي ديگر با روح يگانه اي هست ،
همان كسي كه مي تواند ،
خاطرات گذشته ي با من بودنت را پاك كند ،
همان كسي كه ،
مي تواند عشق را دوباره برايت زنده كند ،
تا مرا به فراموشي سپاري،
براي او يار باش ...
امروز ، دوباره از شميم عطر آگينت ، سر شار شدم .
احساس تازه اي درونم جوانه زده ،
احساسي حزن انگيز و دلنشين ، اما دوست داشتني ،
انگار به نوعي و در حالي ، تو را تجربه كرده ام ،
امروز دوست دارم در برابر نسيم باشم ،
و تو، تمام مهرباني ، پاكي و صميميت خود را ،
همراه بوي نسيم ،به من بگويي.
امروز ،
دوست دارم دلت به اندازه ي وسعت خورشيد باشد ،
دوست دارم ژرفاي نگاهت بيشتر از عمق اقيانوس ها باشد ،
امروز ،

با من بمان اي روشني بخش شبهاي تار من
با من بمان و بشنوحرفهاي دل بي تاب مرا
با من بمان و با سر انگشتان احساست اشک هاي تنهايي مرا از روي چهره ام پاک کن
بامن بمان تا تمامي قصه هاي شب هاي تنهايي را که شبهاي يلدا من است برايت بگويم.
با من بمان تا به تو بگويم که چقدر نيازمند بودنت هستم.
با من بمان تا به تو نشان دهم که در نبودنت چه اه ها کشيده ام و چه اشکها ريخته ام
مي دانم نمي ماني.اما ارزوي غير ممکن را با خود دارم.ميدانم هميشه ميگويي غير ممکن غير ممکن است.
![]()
مي دانم نمي ماني که شريک شبهاي ظلماني و نوري در تاريکي برايم باشي.شريک و پناه خستگيهايم.
ميدانم نمي ماني تا اشکهايم را برايت بياورم.
مي دانم نمي ماني تا در دنياي يکديگر سهيم شويم.
مي دانم نمي ماني تا قصه غصه هايم را گوش کني شايد که غصه هايم تمام شود.
مي دانم نمي ماني چون نمي خواهي تنهاييم را پر کني و از من گريزاني.
مي دانم که مي پنداري با من بودن در دسر و مشکل است و تو را
هيچ مجال وحوصله اي براي در دسرنيست پس نمي ماني تا بگريزي از تمام عشقي که پايت بريزم.
برو. اما بدان هيچ غير ممکني٬ غير ممکن نيست اگر تو بخواهي و هيچ ارزويي محال نيست اگر تو با خدا يکي باشي.
برو. اما بدان که کسي هست که تمام اشکها و تنهاييش را براي تودر سبدي گذاشته و چشم انتظار امدنت خيره به در مانده.
که شايد روزي باز گردي و سبد را ببري. برو اما بدان که من تنهايم. اما تنهاييم را ترجيح مي دهم تا اين که تنهاييم را با کساني پر کنم که مي خواهند ياد تو را حتي از من بگيرند.
برو اما بدان کسي هست که عاشقانه منتظر توست امامي داند که انتظارش را پاسخ نمي دهي.
برو و راحت باش و زندگي کن چون دعاي من به رسم عادت هميشگيم بدرقه توست.
برو زندگي کن اما هرگز حق نداري فراموش کني که دلي در تنهايي براي تو مي تپد وچشمي براي تو تر مي شود



هيچ وقت قمار نكردم جز يك بار آن روز كه روي چمنها هر كدام گل سرخي در دست داشتيم گلها را به هم داديم و باز هر كدام گل سرخي در دست داشتيم گل من را بوييدي و بازي را شروع كردي گفتي :من مال تو ام و تو ؟ گفتم :من هم مال تو ام ! بازي تمام شده بود و نتيجه ها معلوم من خودم را به تو باختم تا تو را بردم و تو خود را باختي براي من ديگر هرگز قمار نميكنم من ديگر مني ندارم كه ببازم من ديگر مال تو ام گل سرخي دارم كه در باغچه ي قلبم براي هميشه كاشته ام ....
تمام نفرتم را تويصدايم جمع ميكنم و به سمت تو ميگيرم، چقدر از اين سكوت تو متنفرم
ديگر هيچ كششي هيچ جاذبه اي احساس نمي كم.... باور كن حتي واژه بودن هم عذاب آور شده من نبودن را ترجيح مي دهم ... من در همين لحظه و در همين ثانيه و در يمال صحت و سلامت اقرار ميكينم... اقرار مي كنم در برابر درگاه تو ؛ حتي حاضرم در مقابل تمام بندگانت فرياد بر آورم : باور كن ….باور كن كه در هستي من اشتباهي رخ داده ... و من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را دري نيرده ام؟؟؟ در آغاز هر چه بود سكوت بود و سياهي و من در ميان تاريكي راه خودرا پيش مي رفتم
بي هيچ احساسي خوب يا بد و هم اكنون باز در همان آغازم.. در ميان سياهي و به ناچار در سكوتم باز در برابر جبر روزگار چه مي توان گفت آخر.. يه من نمي خواستم موجود باشم اما موجود شدم چون ديگران چنين خواستند من از اين بودن بيزارم.. آري من زاده شدم تا تباه گردم من از اين جبر بيزارم.. چه كسي مي تواند مرا مجبور به وجود كند اگركه من نخواهم و من نخواستم .. نخواستم ديگر در چنگال روزگار قهار اسير بودن را .. من مرگ را با آغوشي باز در آغوش كشيدم
ديگر رها و ديگر آزادي چه كسي گفت كه مرا برگردانند ..؟ نفسش بريده باد.. عمري است يه در آرزوي مرگ روز تولدم مرداد هارا مي شمارم .. ديگر از شنيدن جمله «دوستت دارم» هم بيزارم .. اه .. كه چه وهم انگيز است اين عشق ديگر از عشق هم بيزارم.. كه بود كه گفت كه عشق در ميان آههاي هوس آلودم تجلي مي يابد باز .. قلبش پاره پاره باد .. من عشق را در ميان دو هجاي نامش يافتم
اما افسوس يه بهار عمرم خزان زندگيم گشت .. به يادش يه مي افتم گريه ام مي گيرد .. تولدم را مي گويم كاش هيچگاه فرا نمي رسيد. با ايراه از آن ياد مي كنم هميشه... كاش هيچگاه كسي اين روز را به ياد نياورد. من اين وجود را نخواسته بودم يه حال تريش ملالي باشد برايم اين موجود بي وجود به چه يار مي آيد آخر.. بارها تلاش كردم تا اين وجود ناخواسته را در هم شينم اما گويي رشته حياتم به نازيي اعتبار عشق نبود.. از اين تقدير كه مي گويند بيزارم يه من خود مي خواستم انتخابگر باشم
پس دوباره رشته سرنوشتم را به دست شوم جبر زمانه مي سپارم تا باز ، كند هر آنچه خواهد.. هنوز آزاد و رها هستم.. حتي آنروز هم زنگ هيچ تلفني مرا به سوي خويش نخواند.. آري..حقيقت اينست كه من مرگ را دوست دارم
از علیرضا
...
ك و

حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟ اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ...... ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه .... به ستاره اي خيره شو كه اگه كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه ...
يه پسر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين پسره يه دوست دختري داشت كه عاشقه اون بود.پسره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون پسر چشماشو بده. وقتي كه پسره بينا شد ديد كه دوست دخترش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. دختره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من
باش