تبليغاتX
عزیز تنهایی من
تو را من چشم در راهم
                                     

 

يه پسر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين پسره يه دوست دختري داشت كه عاشقه اون بود.پسره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون پسر چشماشو بده. وقتي كه پسره بينا شد ديد كه دوست دخترش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. دختره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من

باش 

تقدیم به تو توسط مریم در چهارشنبه 28 تیر1385 ساعت 16:57 | لینک ثابت |

خسته
              

 

 

کجاست قبر تو جانا کجا به خاک فتادي؟

 پيام مرگ خودت را عزيز من به که دادي؟

 هر آنچه ناله به دل داشتم به نامه به نامه نهادم هزار نامه بدادم چرا جواب ندادی

خسته از جارو كردن خرده شيشه هاي دل ...!!

خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخمهاي كهنه ...

 خسته ام از كاروانسرا شدن دل !!! و به زير سؤال رفتن عشق .....

 خسته ام.... خسته .... خسته ي خسته ..!!

خسته ازاين صبر و انتظار، خسته از تكرار روزها ،

خسته شدم از روياي تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از اين زندگي ......!

خسته ام ..... خسته ام از نوشتن از عشق ...

از نوشتن از اين همه احساس، خسته از اين كلمات كودكانه…

خسته از جستجو كردن،

 خسته از فراموش كردن بودنم ، فراموش كردن هستي ام...

خسته از بازيهاي بچه گانه، از بازي با اين همبازيهاي بچه تر از خودم ...

 خسته از كشيدن منحني به شكل قلب و پرتاب تيري به سوي آن .... !!

 

تقدیم به تو توسط مریم در یکشنبه 11 تیر1385 ساعت 12:37 | لینک ثابت |

رفتی
 

اکنون عزم سفر کرده اي!

مرا مي گذاري و مي گريزي

و من مي مانم با ياد تو،

من مي مانم با خاطرات لحظه هاي با تو بودن،

و من بي تو اشک خواهم ريخت

و پس از تو با زندگي وداع خواهم کرد

اما ريشه هاي عشق تو در وجودم نخواهد خشکيد

و قلب عاشقم را

در دل خروار ها خاک سياه زنده نگاه خواهد

و تو ياد مرا از خاطر خواهي برد

و دل کوچکم را خواهي شکست

                   ...

پس از سال ها باز خواهي گشت،

اما نشانم را نخواهي يافت

آن زمان در گور سرد قلبت به سراغم بيا

در متروک ترين کنج قلبت،

در اعماق يادها،

و در وراي فراموشي،

يادگار عشقم را خواهي يافت

-آن جمله دوستت دارم را

که با تکه تکه هاي قلبم

برايت نوشتم-

 

 

گاه که برخواستي

و آن گاه که فروافتادي

نگاه من بود که تعقيب گر راهت بود

پويشي به سوي دريا............

آه اي خروش سهمگين عشق

چه با رود کردي

که با شوق دريا

اين چنين اش مي خواند

و اي سينه پر رمز رود

و اي دل باز مانده دريا پيش او

بخروشيد و اين نگاه پرسشگر را

بخوانيد  

مگر مرا دريابيد

اي رود!

چرخش و پويش رودي ديگر را

کنار بازوانت حس نمي کني؟

آن رود پر جوش منم

بيا و دستم را بگير

تا بپيونديم

و با هم به سوي آن دريا ره سپاريم

بيا اي آبي پر طراوت

 

عشق نفرين خداست

تا شقايق ها را

بي امان سر ببرد پاي نسيم

عشق شايد حس آن تبريزي است

که سحرگاهي

مخمور ز شرق شب خاکستر و باد

چنگ آلوده به طوفان مي ناب نواخت

عشق ويران شدن کلبه احزان به نفس هاي خداست

مرگ سهراب بدي ها پي صهباي صداست

عشق را در خم ابروي نگاري جستم

که دو چشمش را صبح

 بلبلان رقص کنان بگشودند

تا که ايمايي از آن طره پر پيچ سياه

چون سجود گل نيلوفر بر بستر رود

شادمان از طبق پر خم گيسويش

آغوش گشود

شب پر مکر به خجلت پا به پاي سحر شب شکنان ره پيمود

عشق را مي ديدم

لحظاتي که دلم مي ترکيد

 و به چشمانم مي گفت: ببار

..................

آن طرف ها

 پشت کوهي که نمي دانم چيست

عشق را مي راندند

واي از افسونگري قرن فلز

دل من از چه شکايت کند؟

از بي مهري؟

آه بس کن پسرک مرگ به ديوار جهان ماسيده است

موسم خنده خرچنگ فلزي همه جا پيچيده است

خوب يا بد

تو بمان!

 انسان باش 

 

وادي سبز همارايي سروستان باش

توبمان!

شايد روزي برسد

که در آن مجنونان

باده سرخ به ايوان بزنند

بوسه ها بر لب مستانه جانان بزنند

تو بمان!

با غم خود ساز که گردون را نيست

شب بي صبح........

..............

عشق نفرين خداست

تا شقايق ها را

 بي امان سر ببرد پاي نسيم

عشق نفرين خداست....

و چه خوش نفريني است

 

رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي ! رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه

و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ... تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي ... تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري ... و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ... افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من ... و حتي ساده مثل سادگي هايم ! من ماندم و يک عمر خاطره ... و حتي باور نکردم اين بريدن را ... کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم ! کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ... رفتي و گريه هايم را نديدي ... و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که

قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!! که چرا تو از راه رسيدي و بانوي تک تک اين ترانه ها شدي ؟!! ترانه هايي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگي ام را باور نکردي ! گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد ! نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود ! بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي ! اعتنا نکردي به حرمت ترانه هايي که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد ! به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم ! به حرمت بوسه هايمان ! نه ! تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي ! قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد ! قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار ...

 

 

 

 

تقدیم به تو توسط مریم در یکشنبه 11 تیر1385 ساعت 12:35 | لینک ثابت |

میدونی که بی تو میمیرم نباشی اگه با کس دیگه آشنا شی
 
میدونی که بی تو میمیرم نباشی اگه با کس دیگه آشنا شی
 من جز
 
تو که کسی رو ندارم ،
میمیرم اگه یه روز از من جداشی ،
 
میمیرم اگه یه روز از من جداشی ،
میدونی که برای تو بیقرارم
 
فکری جز چشمای خیست ندارم ،
 تو مثل خورشید میمونی واسه
 
من نباشی سیاه میشه روزگارم ،
تو دستای عاشق تو جون
 
میگیرن آرزوهای من ،
 
 
 بی تو میمیرم اینو میدونی یا نه ؟
 مال
 
من باش میتونی یا نه ؟
میدونی که بی تو
میمیرم
 
 
 
تقدیم به تو توسط مریم در یکشنبه 11 تیر1385 ساعت 12:27 | لینک ثابت |