

ماهاتما گاندی میگوید:
هفت چیز انسان را از پای در می آورد و هلاک میسازد:
۱-سیاست بدون شرف
2- لذت بدون وجدان
3- پول بدون کار
4-شناخت بدون ارزشها
5- تجارت بدون اخلاق
6- دانش بدون انسانیت
7- عبادت بدون فداکاری

تو

خدایا
با توام ، با تو که يک عمر با مني ،
با توام ، با تو که همدم سکوت مني ،
با توام ، با تويي که ساعت ها رو در روي من مي نشيني و بي آنکه
چيزي بگويي ،
فقط به من لبخند مي زني !
با تو هستم ، با تويي که مرا يک دنيا مي ماني ،
با تو هستم ، با تويي که يک رنگي ......... تنها يک رنگ !
ساده ساده !
با تو هستم ، با تويي که اشک هاي مرا نظاره مي کني و تنها لبخند
مي زني ،
با تو هستم ، تويي که هر شب با لبخند تو به خواب مي روم ،
و با لبخند نگاه تو نيز بر مي خيزم ،
با تو هستم ، با تويي که بي آنکه از من چيزي بخواهي ، سر تا به پا
مال مني !
تويي که تنهايي !!!
فقط و فقط با مني !
مال مني !
تويي که جز تو هيچکس همدم من نيست !
تويي که تنها چند خط ساده اي !
آري با توام






عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد


![]()

ترس و آرزو» ترس همان آرزوي نهان است. ناهشيارانه زندگي خود را در تلاش براي اثبات اين مي گذرانيم که حق با پدران ما بوده چون مهم ترين چيز را به ما بخشيده اند؛ عشق را. اما داغ ترس هاي راستين شان را هم بر ما گذاشته اند. و ما، براي آن که تصاوير نيرومندي را که از آن ها داشته ايم، نابود نکيم، مي گذاريم اين ترس ها به ما منتقل شوند. تنها زماني هراس خود را از هواپيما از دست دادم که در آغاز يک سفر انديشيدم: اين هراس از پدرم به من رسيده، و نمي توانم بپذیرم که او در اشتباه بوده باشد
بايد نکات نيک گذشته را نگه داريم، اما هراس هاي غير منطقي را کنار بگذاريم. امروز، با هر هراسي که رو به رو مي شوم، واژه ي ترس را با واژه ي «آرزو» جايگزين مي کنم و مي پرسم: چرا آرزوي چنين چيزي را کرده ام؟ و معمولاً آن ترس / آرزو از بين مي رود. (دومين مکتوب / پائولو کوئيلو)

كوله بار ارزوهات روي دوشت تا كجاها رفتي با پاي پياده
رفتي و به هر چي خواستي نرسيدي متاسفم برات اي دل ساده
دل به هر كي دادي از سادگي دادي زندگيتو پاي دلدادگي دادي
هر جا كه ديدي چراغي پرفروغه تا بهش رسيدي فهميدي دروغه
عاشقو خسته و غمگينو پريشون دل بيكس
دلك بي سر و سامون دل زخمي دل تنها و تكيده
دل گريون منو هي دل گريون
كوله بار ارزوهاتو كي دزديد دل ديونه
به گريه هات كي خنديد تو را با حول و ولا تنها گذاشتن
اونا كه لياقت عشقو نداشتن تك وتنهائي و با پاي پياده
پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ..... هر وقت با تیکه های شکسته
ی دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی

نگو نگو نگو نگو نگو نگو
نگو دوستم نداشته باش
نگو: دوستم نداشته باش خواستن تو کار دله
حریف این دل نمیشم راضی نمیشه مشکله
راهمو سد میکنی با اون دوتا چشم کهربا
گذشتن از چشمای تو مثل خیال باطله
مثل خیال باطله
![]()
با اون نگاهت ددری ، ما رو کجاها می بری
خوب میدونی که عاشقت نداره تاب فاصله
وعده ی فردا نمی خوام ، نگو: بمون خودم میام
بذار دوباره اسمتو بپیچه تو ترانه هام
همیشه بیقرار تو، همیشه انتظار تو
به قلب من سری بزن سر میره بی تو حوصله
بذار که اون چشمای ناز ما رو هوایی کنه باز
تو سر زمین قصه ها برای من خونه بساز
با اون نگاهت ددری ، ما رو کجاها می بری
خوب میدونی که عاشقت نداره تاب فاصله
نگو دوستم نداشته باش


هالای لالای لای لالای لای لای های لای لا لا لا
تو با صد تا دروغ اومدی اینجا
گفتی غصه رو می دزدی از ما
گفتی از ستاره خونه می سازی
گفتی به سیاهی دل نمی بازی
این دل دیوونه باورت کرد
ولی زیر پای ما رو خالی کردی
با دروغاتو با ناز و ادات
کلک و به دل ما حالی کردی
تو پر کلک من ساده ی ساده
هیشکی تو رو دوست نداره
من رک و راستم تو پر افاده
هیشکی تو رو دوست نداره
![]()
لبات میگه نه چشمات میگن آره
فکر حقه ای بازم دوباره
هیشکی تو رو دوست نداره
بسه دیگه نمون اینجا
برو برو برو برو برو برو برو
پا نذار رو دل ما
برو برو برو برو برو برو برو
تو دروغ میگی بازم
برو برو برو برو برو برو برو
دیگه دل دیگه دل نمی بازم
برو برو برو برو برو برو برو


از ته جاده اومدم پای پیاده اومدم
برای دزدیدن تو ساده ی ساده اومدم
عاشقتو آواره کن فقط بهم اشاره کن
غم دل دیوونه ی اسیر ما رو چاره کن
بیا تا شهر دل من فقط خودم فقط خودت
بگو غریبه ها برن فقط خودم و خودت
کسی سراغمون نیاد فقط خودم فقط خودت
هیشکی جدایی رو نخواد فقط فقط خودم و خودت
یه سر به خواب من بزن فقط تویی تو فکر من
بگو برام بگو برام چه رنگیه عاشق شدن
بگو ستاره نباشه که برق چشماتو دارم
برای سر رسیدنت ثانیه ها رو می شمارم
![]()
بیا بریم یه جای دور فقط خودم فقط خودت
یه جای پرت و سوت و کور فقط فقط خودم و خودت
روی زمین و آسمون فقط خودم فقط خودت
هیشکی نباشه بینمون فقط فقط خودم و خودت

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.
خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.
![]()
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند
خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،
مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،
اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگويم :
اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده ،
اين روزها ، آرزو مي كنم :
اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم ،
اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،
و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .
غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،
بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،
چه سكوت غمباري !
پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،
خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .
آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،
ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،
ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...
و من دوباره به خود مي آيم :
تو ديگر نيستي،
و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،
امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،
و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .
و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،
و آرزو مي كنم :
اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوي ...
امروز سكوتي سنگين ، دلم را فرا گرفته
و من از اين سكوت ، در هراسم ،
حس مي كنم حتي جرات شكستن اين سكوت را ندارم .
تمام طول روز ، كنار پنجره ي اتاقم مي نشينم ، بي هيچ كلامي ،
و هيچ نمي يابم تا مرهمي بر اندوه دلم باشد ،
حتي قطره اشكي نيز ندارم تا آرامم كند .
امروز من وامانده ام ،
احساس مي كنم اين اتاق با ديوارهاي بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،
گويي ديگر هيچ قدرتي ندارم ، درماندگي و خستگي امانم را بريده ،
و مرا تسليم اين پنجره ي بسته كرده است .
وقتي كه من تنها ، بي تو ، كنار ديوار اتاقم مي ايستم ،
آيا تو مي داني دل من به ياد كدامين روزهاست ؟
آيا تو مي فهمي كه روزهاي آبي ام ، رنگ ديگري به خود گرفته اند ؟
و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري مي شود ؟
حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،
و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .
مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،
مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ،
آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكند ،
آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،
و آرزو مي كنم تمام شقايق ها پژمرده شوند .
غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،
ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،
اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .
نمي دانم ، نمي دانم چه بگويم و چگونه بگويم ،
آيا من همچنان دلتنگ مي مانم ؟
آيا باز هم پنجره ي دلم رو به ديوار باز خواهد شد ؟
و آيا روزي غربت و تنهايي ام پايان خواهد يافت ؟
و باز هم نمي دانم ، نمي دانم ....
ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،
ديگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خيره مانده ،
و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .
ناگاه از هجوم اينهمه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،
و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...
اما نه ،
چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،
آري ، باز آ ،
باز آ تا درد تنهايي ام را در تو فرياد کنم ،
باز آ وبا باز آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي كن ...
امروز ، مي خواهم براي تو بنويسم :
دوست ،
اي رود جاري در قلبم ،اي بركه ي محبت ،
اي پناهگاه خستگي هايم ، اي سايبان حسرت هاي دلم ،
و اي گرما بخش جسم و روحم ،
مي دانم كه امروز ، دلت از من گرفته است ،
مي دانم كه مي خواهي براي هميشه ، چشمهايت را به رويم ببندي .
خاطراتم را با خود مرور مي كنم ،
نمي دانم چه بگويم ،
كاش ندانسته ، سوار بر قايق دوستي ،اينگونه به جلو نمي راندم ،
و كاش روزي نرسد كه از هم جدا شويم .
آه ، اين روزها من چقدر از خود فاصله گرفته ام !
اما ، امروز دلم هواي تو را كرده است ،
دلم مي خواهد ، چون گذشته ، همراه با تو ،
همه ي غمهاي دلم را به دريا سپارم .
دلم مي خواهد باران ببارد ، تا تمام كينه هايمان شسته شوند ،
و سرزمين خشك دلهايمان ،در اين آب سيراب شوند .
دلم مي خواهد دانه هاي باران با من همدردي كنند .
دلم مي خواهد ...
آري ، امروز ديگر نمي توانم آرام بگيرم ،
چرا كه تو ،راهي سبز را نشانم داده بودي ،
غمهايم را به شادي مبدل ساخته بودي ،
و مرهم دردهايم بوده اي ،
پس اي دوست ،
مرا در امواج خروشان درياي زندگي ،
تنها و بي كس ، رها مكن ،
مرا به خاطر همه ي نا مهرباني هايم ببخش ،
و قلبم را ، هرگز از قلب پاك و درياييت ،
جدا مكن ، هرگز ...
امشب ، هواي دلم ، بار ديگر بهاري گشته ،
نفس هايم سبز شده ،
گامهايم سرعت مي گيرند ،
و بر سرزمين پهناور عشق قدم مي نهند .
در درياي خروشان دل ، ديگر بار ،
امواج عشق به ساحل مي نشينند .
و ضربان خاطراتم شدت گرفته ،
دل تو را نشانه مي روند .
امشب ، در تلالو نگاهت ، عشق ،
چون كبوتري ،بر بام قلبم پرواز مي كند .
امشب ، دلم مي خواهد ، سلامت را پاسخ نگويم ،
تا شايد ، بارها و بارها ،سلامم گويي ،
و نامم را صدا زني ،
تا من در طنين صداي دلنشينت ، غرق شوم .
امشب ، دلم مي خواهد ،
در وسعت بي پايان قلبم ،
با تو ، تا انتهاي افق عشق بروم .
امشب ، احساس مي كنم :
قلبم ، به سرخي قلب همه ي عاشقان روي زمين است،
و به رنگ گلبرگهاي زيباي شقايق ،
ناگاه ، اين شعر سهراب در ذهنم جاري مي شود :
" تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد
امشب ، باز هم تنها نشسته ام ،
و از پنجره ي اتاقم ،به افقهاي دوردست خيره شده ام .
خاطرات گذشته ام ، آرام آرام ، از كنارم مي گذرند ،
كوچه هاي كودكي را به ياد مي آورم :
بوي خاك باران خورده ،شميم عطر آگين گلهاي سرخ ،
خنده هاي پر عاطفه و فريادهاي پر هياهوي آن روز ها ،
همه و همه ، عشق را در دلم ،زنده مي كنند ،
ناگاه ، دلم مي گيرد ،
احساس مي كنم كسي مي خواهد خاطرات گذشته ام را پاك كند ،
كسي مي خواهد فرداهايم را با خود ببرد ،
و احساس مي كنم كسي مي خواهد پنجره ي اتاقم را ببندد ،
، در اين لحظه ، دلم مي خواهد براي خودم گريه كنم
اما نمي توانم ، ديگر چشمهايم نيز خشكيده اند ،
بغض دلم هر لحظه ، سنگين تر مي شود ،
مي دانم ، اين كلمات و جملات ،خسته كننده و تكراري اند ،
اما ، از روزگار خسته ام ، از تنهايي خسته ام ،
باد هاي مغرور ، ساقه ام را شكسته اند ،
طوفان ، آرزوهايم را ،به يغما برده است ،
دلم مي خواهد ، براي لحظه اي غم و اندوه به دلم راه نيابد ،
اما نمي توانم ،
مي دانم كه تنها با اشك است كه سبك مي شوم ،
پس ، اي اشك !
اي كه هميشه مرا در بيان احساسم ياري مي كني ،
اي كه باعث رهايي ام از غم و اندوه مي شوي ،
اي كه هر زمان ، احساس دلتنگي بر روحم چيره مي شود ، به ياريم مي شتابي ،
و اي كه هر زمان آسمان دلم تار مي شود ، ابر هاي تيره را از آن مي زدايي ،
اكنون نيز از چشم دل شكسته ام جاري شو ،
و پنجره هاي غبار گرفته ي دلم را ، شستشو ده ...
امشب، باز هم دلم مي خواهد بنويسم ،اما چه ،نمي دانم ،
باز هم تنها هستم و دلم گرفته است ،
امشب تنها نقطه ي بي انتهايم ، تخيلات و رويا هايم است .
امشب دلم مي خواهد به رويا سفر کنم ،
دلم مي خواهد از حصار سنگي باغ بگذرم ،
و به سراپرده ي احساس برسم،
دلم مي خواهد از اوج زمان ،
و از گذر لحظه ها عبور کنم ، واشکهايم را معنا کنم ،
دلم مي خواهد همراه چشمه ها بجوشم ،
و احساسات پاکم را بيرون بريزم ،
امشب دلم مي خواهد زندگي را زيبا ببينم.
دلم مي خواهد به او بگويم :
که عشق را ، در چشمانت معنا کرده ام ،
که آسمان قلبم ،هر شب با يادت ستاره باران مي شود ،
و خورشيد زندگي ام ، هر صبح به يادت طلوع مي کند ،
امشب دوباره آرام و قرار ندارم
احساس مي کنم سرنوشت مرا به سرزمين فراموشي سپرده ،
دلم مي خواهد صدايت بزنم ، با صدايي بلند ،
و تو را فرياد کنم ،
امشب ، دلم مي خواهد با کسي حرف بزنم ...
ناگاه ، دستي روي شانه ام احساس مي کنم ،
مي خواهم سرم را بر گردانم ، اما نمي توانم ،
صدايي در عمق جانم مي پيچد :
من اينجا هستم ، همين نزديکي ها،
صدايم بزن ، بگو ،
حرفهاي دلت را مي شنوم .
ناگاه احساس مي کنم ،
به عميق ترين لحظات عمرم ، نزديک مي شوم ،
بغض در گلويم همچون پرنده اي ،
به يکباره ، پر مي کشد ،
قلبم چون کوهي آتشفشان کرده ،
و قطرات مذاب ، از چشمهايم فرو مي ريزد ،
و من ،
باز هم ، تنهايي را به آغوش مي کشم ....
![]()
امشب ،
دستهايم به جستجوي آسمانها برخاسته ، و چشمهايم نيز،
خيره به جاده ي غبار آلود آسمان ، به دنبال چيزي ست.
ناگاه از دوردستها صدايي مي شنوم ،
صدا ،نگاهم را به سمت خود مي كشاند ،
و من نمي دانم كه آن صدا از كجاست .
حيران مي شوم ، ناگاه بر مي خيزم و مي ايستم ،
بي هراس از مرگم ،بي هراس از نبودنم.
احساس مي كنم در اين سالها ، كسي در كنارم ، نه مثل من ، اما با من ،
ايستاده است ، و برايم مي گويد :
از انديشه اش ، از محبتش و از دوست داشتنش ،
كسي كه عاطفه ام را مي خواند .
آري ، من همان آشناي ديروز وفراموش شده ي امروز توام.
مي دانم ، گاهي ،بي من شايد دلت هواي سادگي و سپيده مي كند،
گاهي ، بي من ستاره ها برايت اشك مي ريزند،
مي دانم ، گاهي بي من آهنگ باد برايت يكنواخت شده ،
و گاهي ،بي من ابر هاي سياه ، تماشاگر تنهاييت هستند ،
مي دانم ، به ياد آخرين ديدارمان هستي ،
وقتي آخرين حضورم را در آغوش فشردي ، و تلخ گريستي ،
و آن وقت بود كه فهميدي دستهايم ،
حتي ياراي آن را ندارد تا خيسي گونه هايت را پاك كند ،
آري ، تو در روزهاي خستگي و بي رنگيت ،
و در روزگار فراموشي وفرسودگي ات،
مرا به ياد مي آوري !
و من از پشت شقايق هاي وحشي گورستان ،نگاه مي كنم :
كسي در گوشه ي مزارم ايستاده ، و برايم شعري مي خواند .
گونه هايش خيس خاطره هاي من است ،
و من اشكهايش را ، به پهناي بي كسي اش مي ستايم .
اي عزيز ، من خاك مي شوم ،
ولي فردي ديگر با روح يگانه اي هست ،
همان كسي كه مي تواند ،
خاطرات گذشته ي با من بودنت را پاك كند ،
همان كسي كه ،
مي تواند عشق را دوباره برايت زنده كند ،
تا مرا به فراموشي سپاري،
براي او يار باش ...
امروز ، دوباره از شميم عطر آگينت ، سر شار شدم .
احساس تازه اي درونم جوانه زده ،
احساسي حزن انگيز و دلنشين ، اما دوست داشتني ،
انگار به نوعي و در حالي ، تو را تجربه كرده ام ،
امروز دوست دارم در برابر نسيم باشم ،
و تو، تمام مهرباني ، پاكي و صميميت خود را ،
همراه بوي نسيم ،به من بگويي.
امروز ،
دوست دارم دلت به اندازه ي وسعت خورشيد باشد ،
دوست دارم ژرفاي نگاهت بيشتر از عمق اقيانوس ها باشد ،
امروز ،

با من بمان اي روشني بخش شبهاي تار من
با من بمان و بشنوحرفهاي دل بي تاب مرا
با من بمان و با سر انگشتان احساست اشک هاي تنهايي مرا از روي چهره ام پاک کن
بامن بمان تا تمامي قصه هاي شب هاي تنهايي را که شبهاي يلدا من است برايت بگويم.
با من بمان تا به تو بگويم که چقدر نيازمند بودنت هستم.
با من بمان تا به تو نشان دهم که در نبودنت چه اه ها کشيده ام و چه اشکها ريخته ام
مي دانم نمي ماني.اما ارزوي غير ممکن را با خود دارم.ميدانم هميشه ميگويي غير ممکن غير ممکن است.
![]()
مي دانم نمي ماني که شريک شبهاي ظلماني و نوري در تاريکي برايم باشي.شريک و پناه خستگيهايم.
ميدانم نمي ماني تا اشکهايم را برايت بياورم.
مي دانم نمي ماني تا در دنياي يکديگر سهيم شويم.
مي دانم نمي ماني تا قصه غصه هايم را گوش کني شايد که غصه هايم تمام شود.
مي دانم نمي ماني چون نمي خواهي تنهاييم را پر کني و از من گريزاني.
مي دانم که مي پنداري با من بودن در دسر و مشکل است و تو را
هيچ مجال وحوصله اي براي در دسرنيست پس نمي ماني تا بگريزي از تمام عشقي که پايت بريزم.
برو. اما بدان هيچ غير ممکني٬ غير ممکن نيست اگر تو بخواهي و هيچ ارزويي محال نيست اگر تو با خدا يکي باشي.
برو. اما بدان که کسي هست که تمام اشکها و تنهاييش را براي تودر سبدي گذاشته و چشم انتظار امدنت خيره به در مانده.
که شايد روزي باز گردي و سبد را ببري. برو اما بدان که من تنهايم. اما تنهاييم را ترجيح مي دهم تا اين که تنهاييم را با کساني پر کنم که مي خواهند ياد تو را حتي از من بگيرند.
برو اما بدان کسي هست که عاشقانه منتظر توست امامي داند که انتظارش را پاسخ نمي دهي.
برو و راحت باش و زندگي کن چون دعاي من به رسم عادت هميشگيم بدرقه توست.
برو زندگي کن اما هرگز حق نداري فراموش کني که دلي در تنهايي براي تو مي تپد وچشمي براي تو تر مي شود



هيچ وقت قمار نكردم جز يك بار آن روز كه روي چمنها هر كدام گل سرخي در دست داشتيم گلها را به هم داديم و باز هر كدام گل سرخي در دست داشتيم گل من را بوييدي و بازي را شروع كردي گفتي :من مال تو ام و تو ؟ گفتم :من هم مال تو ام ! بازي تمام شده بود و نتيجه ها معلوم من خودم را به تو باختم تا تو را بردم و تو خود را باختي براي من ديگر هرگز قمار نميكنم من ديگر مني ندارم كه ببازم من ديگر مال تو ام گل سرخي دارم كه در باغچه ي قلبم براي هميشه كاشته ام ....
تمام نفرتم را تويصدايم جمع ميكنم و به سمت تو ميگيرم، چقدر از اين سكوت تو متنفرم
ديگر هيچ كششي هيچ جاذبه اي احساس نمي كم.... باور كن حتي واژه بودن هم عذاب آور شده من نبودن را ترجيح مي دهم ... من در همين لحظه و در همين ثانيه و در يمال صحت و سلامت اقرار ميكينم... اقرار مي كنم در برابر درگاه تو ؛ حتي حاضرم در مقابل تمام بندگانت فرياد بر آورم : باور كن ….باور كن كه در هستي من اشتباهي رخ داده ... و من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را دري نيرده ام؟؟؟ در آغاز هر چه بود سكوت بود و سياهي و من در ميان تاريكي راه خودرا پيش مي رفتم
بي هيچ احساسي خوب يا بد و هم اكنون باز در همان آغازم.. در ميان سياهي و به ناچار در سكوتم باز در برابر جبر روزگار چه مي توان گفت آخر.. يه من نمي خواستم موجود باشم اما موجود شدم چون ديگران چنين خواستند من از اين بودن بيزارم.. آري من زاده شدم تا تباه گردم من از اين جبر بيزارم.. چه كسي مي تواند مرا مجبور به وجود كند اگركه من نخواهم و من نخواستم .. نخواستم ديگر در چنگال روزگار قهار اسير بودن را .. من مرگ را با آغوشي باز در آغوش كشيدم
ديگر رها و ديگر آزادي چه كسي گفت كه مرا برگردانند ..؟ نفسش بريده باد.. عمري است يه در آرزوي مرگ روز تولدم مرداد هارا مي شمارم .. ديگر از شنيدن جمله «دوستت دارم» هم بيزارم .. اه .. كه چه وهم انگيز است اين عشق ديگر از عشق هم بيزارم.. كه بود كه گفت كه عشق در ميان آههاي هوس آلودم تجلي مي يابد باز .. قلبش پاره پاره باد .. من عشق را در ميان دو هجاي نامش يافتم
اما افسوس يه بهار عمرم خزان زندگيم گشت .. به يادش يه مي افتم گريه ام مي گيرد .. تولدم را مي گويم كاش هيچگاه فرا نمي رسيد. با ايراه از آن ياد مي كنم هميشه... كاش هيچگاه كسي اين روز را به ياد نياورد. من اين وجود را نخواسته بودم يه حال تريش ملالي باشد برايم اين موجود بي وجود به چه يار مي آيد آخر.. بارها تلاش كردم تا اين وجود ناخواسته را در هم شينم اما گويي رشته حياتم به نازيي اعتبار عشق نبود.. از اين تقدير كه مي گويند بيزارم يه من خود مي خواستم انتخابگر باشم
پس دوباره رشته سرنوشتم را به دست شوم جبر زمانه مي سپارم تا باز ، كند هر آنچه خواهد.. هنوز آزاد و رها هستم.. حتي آنروز هم زنگ هيچ تلفني مرا به سوي خويش نخواند.. آري..حقيقت اينست كه من مرگ را دوست دارم
از علیرضا
...
ك و

حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟ اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ...... ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه .... به ستاره اي خيره شو كه اگه كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه ...